الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
195
الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )
كرد . تو خود سوار شو و پيش او برو كه اگر چنين كنى ، او با تو مخالفت نخواهد كرد و رأى تو را اجرا خواهد كرد . عايشه سوار بر استرى شد و گروهى از مردم بصره اطراف او را گرفتند و بر در خانهء كعب بن سور رفت و از او اجازه خواست . كعب به او اجازه داد و خوشامد گفت . عايشه گفت : پسر جان كسى پيش تو فرستادم كه بيايى و خداى عز و جل را يارى دهى ، چه موجب شد تأخير كنى و نپذيرى ؟ كعب گفت : مادر جان ! مرا نيازى نيست كه خود را در اين فتنه دراندازم . گفت : پسركم ! همراه من باش و لگام شترم را بدست گير كه اميدوارم به وسيله من تو را به بهشت نزديك كنند و سپس عايشه شروع به گريستن كرد . كعب را بر او رحمت آمد و دعوت او را پذيرفت و قرآنى بر گردن خويش آويخت و همراه عايشه بيرون آمد . يكى از غلامان بنى وهب كه مىدانست - كعب قبلا از پذيرفتن اين تقاضا خوددارى مىكرده و نمىخواسته در اين فتنه در افتد چنين سروده است : « اى كعب ! همان رأى پسنديدهء نخست تو بهتر از اين انديشهء سست تو بود . زبير براى اينكه كار را دگرگون نشان دهد و طلحه با سخنان ياوه پيش تو آمدند تا تو را با سخنان خود فريب دهند . مادرت هم به پستى گرايش دارد . اين مادرى كه پاك و در پردهء عصمت بود ، اكنون شترش به هر سو مىبردش و شكارافكن شده و پاسخ هر پرسشكننده را مىدهد . او را ميان درندگان افكندى و بر او اندوهى سخت عرضه داشتى ؛ جنگ با على و ياران او كه روزگار رشتهء آن را به دشوارى بر دوش افكنده است . نخست آنچه در انديشهء خود داشتى براى آن قوم آشكار ساختى و سخن كسى را گفتى كه يارى دهنده نيست . آرزويى كه از تو داشتند بر خطا بود و چه بسا كه آرزوى اميدوار برآورده نمىشود . تو را در شهر نسبتى نيست و ميان قبيله پناهى ندارى و اكنون هم از اينكه ممكن است جمعى از پا برهنگان يا كفشداران نابود شوند بىتابى مكن . » و چون كعب بن سور همراه قبيله ازد به عايشه پيوست ، طلحه و زبير آماده شدند تا لشكرها را مرتب سازند و تصميم گرفتند كه زبير فرمانده و مدير لشكر باشد و طلحه فرماندهى قلب لشكر را بر عهده بگيرد و رايت بزرگ به دست عبد الله بن حزام بن خويلد باشد و كعب بن سور فرماندهى قبيلهء ازد را بر عهده بگيرد . بر سواران ميمنه ، مروان بن حكم و بر پيادگان ميمنه ، عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد و بر سواران ميسره كه از قبايل بنى تميم و قضاعه و هوازن بودند ، هلال بن وكيع دارمى و بر پيادگان ميسره ،